
از غـصـه نـان فـریب شیـطان خوردیم
شیطان که نه از زشتی انـسان خوردیم
آدم؛ هــــمــه گــنـــاه او گـــنـــدم بـــود
خـوردیم هرآنچه از غـم نـان خـوردیم
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت ۱:٢۳ ب.ظ توسط : مرتضی درخشان

از غـصـه نـان فـریب شیـطان خوردیم
شیطان که نه از زشتی انـسان خوردیم
آدم؛ هــــمــه گــنـــاه او گـــنـــدم بـــود
خـوردیم هرآنچه از غـم نـان خـوردیم

پشت ایـن پنجــرهها بـود کـه بیـدار شدم
بـیـن ایـن آیـنـهها بـود که بـسیـار شدم
خاطـرم هسـت چـرا خسـته و بیـمار شدم
"مـن بـه خـال لبت ای دوست گرفتار شدم"

ساعت و پنجره و تنهایی
این همان آخرت کار من است
کاش میگفتی از آن اول روز
که کجا رونق بازار من است
روز آخر همه چیز آسان بود
مثل تمثیل به شعر سهراب
شاد و کوتاه مثال دیروز
مرگ خورشید، طلوع مهتاب
همه آنگونه که باید باشند
ناگهان رقص شبانگاهی برگ
من و طوفان و درختان و تگرگ
ثانیه، حادثه، تنهایی، مرگ
خواستم عرش خدا را سوزم
ناله در حنجرهام تنها ماند
خواستم مهر به ماه آویزم
قد کوتاه من اینجا جا ماند
دست من تا به دعا هم نرسید
آسمان روی زمین حایل شد
چشم را رو به خدا چرخاندم
دیدهام رو به افق مایل شد
میتراوید در آن شب مهتاب
که زمین از بد من روشن بود
وقت رفتن که تو را میدیدم
به تنت خرقهای از ساتن بود
جای پاهای تو را باران شست
قلب من یخ زد و از دستم رفت
مرغ دریایی من کرد صعود
آرزو یک شبه از هستم رفت
من نمیدانم از این خواب گران
کی، کجا، یکدفه بر میخیزم
ولی این نکته برایم روز است
" از نفس تا به لبم لبریزم "
ماندهام زیر زمینی از خاک
خاک از جنس نه خاک وطن است
بوی پیراهن گل را مردم
ریشههایش به تن و جان من است
من به امید تو میجنگیدم
غافل از اینکه توانم کم بود
روز آخر همهی اموالم
یک سبد خاطره و ماتم بود
ساعت و پنجره و تنهایی
این همان آخرت کار من است
کاش میگفتی از آن اول روز
که کجا رونق بازار من است
*پ.ن:
هنوز شوکهام، بیرون بیام یه چیز جدید مینویسم

یک خیـابان کـه جـهان از وسطش میگذرد
و دو تــا دسـت که از روی عـطش میگذرد
و زمینی کـه بـر آن خـون خـدا ریخته است
و مـسـیری کـه دلـم روی خـطش میگذرد
*پ.ن:
بار بر بندید اینجا کربلاست

سیره سر میخواهد و سر سرّ دوست
هر که سر را داد هم اسرار اوست
سر برای سر سپردن خوب بود
کی گدای بی هنر محبوب بود؟
توشه را از بهر بردن دادهاند
جان برای جان سپردن دادهاند
این تمام سرّ جان و سر نبود
بوی خوش از آن گل بی سر نبود
بوی خوش از جان گل نشات گرفت
گل زدست باغبان حاجت گرفت
آن گلی کز باغ گلها چیده شد
در دل بازار گلها دیده شد
گل برای عطر و عطر افشانی است
پرپر گل صحبت ویرانی است
گل اگر وقتش رسد باید که چید
گل میان باغ گل خیری ندید
این تمام جان گل بود و همین
از بجز جانان گل دوری گزین
تن به جان و جان به تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
راه پرواز از سبکبالی گذشت
هر که پر زد از دلش حالی گذشت
سر به تن سنگینی پرواز بود
سر سپردن نقطه آغاز بود
سرّ پرواز از گل بازار جو
هر چه دیدی و شنیدی باز گو
سر به راه دوست قربانی کنید
سرّ عشقش رخت عریانی کنید
سرّ پرواز از زمین تا آسمان
پر کشیدن از مکان تا لا مکان
پر کشیدن از قفس تا انتها
پر کشیدن تا خدا از ناخدا
سرّ سر دادن به راه دوست بود
"هر چه هست از ذات هست اوست" بود
*پ.ن١:
شادی بعثیان عراقی بر سر جنازه بی سر یک شهید ایرانی
*پ.ن٢:
خیلی وقت بود کار داشتم و دستم به قلم نمی رفت عکس میثم قلمم رو به کار انداخت
وقتـی کـه دنـیا را نـدیـدن شرط دیدن بود
وقتـی بـه کنـج خلـوتی چـاره خـزیدن بود
وقتـی که گلچیـن را به سر سودای چیدن بود
آری شـهـادت بـهتـریـن راه پـریـدن بـود
*پ.ن: تیتر یک روزنامه همشهری ویژه نامه شهدا

بـــرای ایـنکـه بـمـانم پریـدی و رفتی
زدی شرر تـو بـه جــانم پریدی و رفـتی
در آن زمـان پـریـدن که خنده میکـردی
ندیـدی اشک روانــم پـریـدی و رفـتـی
از ایـن پـریـدن تـو بوی مشک مــیآمد
که بسـتـه بـود دهـانـم پریـدی و رفـتی
زمـان خـنـده آخـر مـرا نــمـیدیــدی
که بـیتــو نیست تـوانم پـریدی و رفتی

مـن پشت نـگاه شب تـو را مـهمانم
تـا صبـح کنـار چـشـم تـو مـیمانم
سجاده تـو به دوش من سنـگین است
پشت سـر تـو غـفیله را مـی خـوانم
خــوب مـیدانی نمـیدانی درون کـوزه چـیست
این هـمه حـیرانـی و بـیتـابـی هر روزه چـیست
کاش میشــد مـثل تـو یکباره خـود را رنـگ زد
کاش میفـهمـیدم ایـن آرامـش دریــوزه چیـست
*
پ.ن:
ندارد
بــارون میـــاد جرجر
رو پـشـت بوم هاجـر
هاجـــر دلش گرفتـه
تــنـها کـنـار مــادر
چشــمای بـی قرارش
قلـب در انـتـظـارش
دستای خشـکـیـده و
عروسک کــنــارش
چکچک سقـفخونه
تویک تشـت پراز آب
لالایـیهــای مــادر
بخـواب عزیزم بخواب
مـــادر میـخونه امشب
شـب چــراغــونیـه
بخواب عزیــز مـادر
بابات تو مهمونـــیـه
بابات رفتـه تـو ابــرا
اون بالا تو آســمـون
یهروزی برمـیـگــرده
اون بابای مهــربــون
بابـات سـفر کـرده و
جاش پیش ما خــالیه
یهروزی بر میــگرده
که وقـت خوشحالیه
ایــن لالایی رو مادر
هرشب براش میـخونه
امــا بـابـاش نـمیـاد
هاجر خودش میــدونه
شبا که بـــارون میـاد
میخـونه ایـــنو مــادر
بـارون میـــاد جـرجـر
رو پــشـت بـوم هـاجر
هـاجــر دلــش گــرفته
چـشــاش در انــتـظاره
کــی گــفـتـه هـاجر ما
امـشب عــروســی داره
*پ.ن ١:
یه کامنت برام اومد که دلم شکست، هوای این شعر رو کردم، ببخشید اگه قدیمیه!
*پ.ن ٢:
چندتا هاجر دورو بر خودت میشناسی؟
