از لشکر بی سرزمینم یک نفر باقی ست

سوز زمستان می زند، اما سفر باقی ست

 

ما وارث افرای بی برگیم از هابیل

قابیل را اما هزار و صد تبر باقی ست

 

فرعون های شهر با شمشیر می رقصند

این طفل موسی نیست، اما یک پسر باقی ست

 

طاقت بیاور ای پلنگ ساحل مرداب

از عمر قرص ماه امشب یک سحر باقی ست

 

باید ببندد بار خود را شاعری تنها

وقتی که از دیوان شعرش یک اثر باقی ست