سالهاي زيادي را پشت اين سيمهاي فلزي سپري كردم

زير اين نگاههاي فرسوده

زير چكمه هاي گل آلوده

زير اين رگبار بيهوده

من در اين سالها ياد گرفتم كه پرواز را نياموزم

ياد گرفتم كه فرار را فراموش كنم

فراموش كنم

فراموش كنم

و در اين راهروهاي سرد و مه گرفته به روزهايي نگاه ميكنم كه من و

تو در ميان آفتاب گردانها قدم ميزديم

روزهاي آسماني

روزهاي بهاري

روزهايي كه هيچگاه وجود نداشتند