هیچکس چشم ندوخت

هیچکس دست نداد

پای این خشک زمین هیچکسی اشک نریخت

میشد از رهگذران بوی علف را فهمید

میشد از رد قدمها گل گندم را چید

ولی افسوس کسی خنده ای از لطف نکرد

جاده را دست خدا تا ته دنیا برده

آخرش را بی کوک

در افق بر لبه مرز تماشا بسته

من کنار ره و مردم همه در حال عبور

پای رفتن مرده

 

هیچکس چشم ندوخت

هیچکس دست نداد

گشنه نه، تشنه دیدار سلامی بودم

زیر رگبار قدمها پی نامی بودم

 

ناگهان دستی از آن دور به دستم دادی

خاطرم هست تو هم بوی علف می دادی

مثل مردم هوس دور به چشمت دیدم

بوی گندم ز سر سرقدمت می چیدم

باورم نیست ولی از صف آدمهایی

 

خاطرم هست تو هم بوی علف می دادی

ولی از بخشش پرواز نمی ترسیدی

هیچ از یاد دو دست گرمت

دل من سیر نشد

در میان همه ی روز و شب تنهایی

 

خاطرم هست تو هم بوی علف می دادی

می شد از نور نگاهت سبدی ریحان چید

می شد از لحظه بودن با تو

از زمین تا نوک خورشید پرید

 

باور بودن تو مثل خیال است هنوز

مثل خواب دم صبح

مثل سیب حوا

مثل افتادن از بام زمین

بوسه ای سرد به دستان تو می اندازم

که به لب بودن دستان تو را یاد کنم

می هراسم که تو پرواز کنی

دست ها باز کنی

و مرا با همه ی سختی من بگذاری

کاشکی می ماندی

کاشکی می ماندی

کاشکی می ماندی