ساعت و پنجره و تنهایی

این همان آخرت کار من است 

کاش می گفتی از آن اول روز 

که کجا رونق بازار من است

 

روز آخر همه چیز آسان بود

مثل تمثیل به شعر سهراب

شاد و کوتاه مثال دی روز

مرگ خورشید، طلوع مهتاب

 

همه آنگونه که باید باشند

ناگهان رقص شبانگاهی برگ

من و طوفان و درختان و تگرگ

ثانیه، حادثه، تنهایی، مرگ

   

خواستم عرش خدا را سوزم

ناله در حنجره ام تنها ماند

خواستم مهر به ماه آویزم

قد کوتاه من اینجا جا ماند

 

دست من تا به دعا هم نرسید

آسمان روی زمین حایل شد

چشم را رو به خدا چرخاندم

دیده ام رو به افق مایل شد

   

می تراوید در آن شب مهتاب

که زمین از بد من روشن بود

وقت رفتن که تو را می دیدم

به تنت خرقه ای از ساتن بود

   

جای پاهای تو را باران شست

قلب من یخ زد و از دستم رفت 

مرغ دریایی من کرد صعود

آرزو یک شبه از هستم رفت 

  

من نمیدانم از این خواب گران

کی، کجا، یکدفه بر می خیزم

ولی این نکته برایم روز است

" از نفس تا به لبم لبریزم " 

  

مانده ام زیر زمینی از خاک

خاک این خاک نه خاک وطن است

بوی پیراهن گل را مردم

ریشه هایش به تن و جان من است

   

من که رفتم ولی اما به خدا

مرد ها را به هوس نفروشید

گفتنش مسخره شاید باشد

بازها را به مگس نفروشید

   

من به امید تو می جنگیدم

غافل از اینکه توانم کم بود 

روز آخر همه ی اموالم

یک سبد خاطره و ماتم بود

   

ساعت و پنجره و تنهایی

این همان آخرت کار من است

کاش می گفتی از آن اول روز

که کجا رونق بازار من است

   

*پ.ن:

روزگار جالبی بود

وقتی به بزرگترها نگاه میکردیم فکر میکردیم که همه چیز با گذشت این دوره کسل کننده کودکی رو به راه میشه غافل از اینکه همه چیز روز به روز بدتر میشه، حالا من موندم و خدا و یه ورق قرص زیر زبونی، همین...