دوباره شب سر از دالان کوه شرق بیرون کرد و زد لبخند

دوباره پای در این آسمان بگذاشت بی پروا

دوباره شهر را در پرده پنهان کرد

به صد نیرنگ و صد ترفند

 

شب امشب با هزاران نور رنگین بود

هوا از بوی مادر عطر آگین بود

زمین با نام مادر جمله تزیین بود

ولی در سینه طفلی غمی سنگین و سنگین بود

 

هزاران کودک بی مادر ازاین سو و آن سو دیده گریان رشک می ورزند

تمام چشمها از غصه زیر اشک می لرزند

تمام بغضها در سینه ها چون گل شکوفا شد

و قطره قطره های اشک بر رخ مات می رقصند

 

کناری کودکی از حسرت بی مادری سر در گریبان است

کناری با گلی خوش رنگ بر خاک عزیزان است

ولی طفلی که مادر دارد از این بغض می بارد

و در این شام پشت درب تا فردا پریشان است

 

دو دست خالیش را رو به بالا کرد و از مولا تقاضا کرد

که مادر زودتر امشب بخوابد تا نبیند دست های خالی فرزند

ولی مادر برای دیدن فرزند بیدار است

هنوز این چشم ها در گیر درب خانه حیران است

 

نمیدانم در این جنگ میان خواب و بیداری کدامین چشم می بازد

ولی مادر که هر شب تا ملاقات دو چشم کودکش بیدار بیدار است

نور را کم کرد و چشمش بست تا شاید نبیند دست های خالی فرزند

پسر از ترس دیدار نگاه خسته مادر بدون حرف خود را در میان خانه پنهان کرد

 

*پ.ن۱:

دور و اطراف ما از اين آدما هستن٬ اصلا تا حالا ديديمشون؟

*پ.ن۲:

مادرم روزت مبارك٬ گرچه يه كم دير شده