دنیایش اتاقی خالی بود و پاکتی سیگار

همه بازیها را به بازی گرفته بود و بازیگر بود و بس

از پشت بام همسایه آفتاب می چید و از حیاط صاحبخانه سایه

می گفت از دست خدا هم خسته شده

- شما که سرور مایید! –

هر چه می خواستم رازش را ببینم نبود

زیر پرچین مزارع خیالش قایم می کرد

 

 

چشمان سیاه رنگ برگشته خمارش

پیشانی بلند و چین چینش

همه حکایت از قصه عشق داشت، اما...

در خانه اش یک عکس هم نبود

یک خاطره

اسم خودش را هم نمی دانست

با خودم فکر می کردم چه کسی لیاقت او را دارد

 

صدای چوبدستی اش می آمد

بلند تر از صدای پایش

تعقیب هیاهوی عصا و پیاده رو هر روز از کنار حباب افکارم می گذشت

در هوس کنکاش دنبالش کردم به دنبال سنگ قبری

هیچ جا نمی رفت

فقط می رفت

 

 

از خلوت کوچه پریدنش را گرفتم

بغض هیچ کس نترکید

چرا از کجا آمده بود نمی دانم، اما می خواست زودتر برود

رفت و نگفت به چه شوقی

کاش حسرت این سوال از سرم پر می زد

پدر می گفت کبوتری هست که همه چیز را می داند