بدان

تو را از دست می بازم

خودم را باز می سازم

تو یک مشت از هزار انگشت طوفانی

به روی صورتم می کوبی و آنی

روی، اما بدان هرگز

درون ذهنم از این رفتنت رویا نمی سازم

 

بدان

تو از پرواز می گویی

نسیم از آسمان هر صبح می بویی

ولی من یک کتاب بسته سردم

دو چشمم خیره تا دستی گشاید راز و دردم را

ولی یک روز با دست تو می افتم به یک سویی

 

بدان

تو را من خرده ای در دل نمی گیرم

تو قفلی من گرفتاری به زنجیرم

و می دانم پس از پرواز تو در خاک می پوسم

دگر شعری نمی گویم

در این زندان نشینم تا رسد روزی که می میرم...

 

*پ.ن:

یه شعر قدیمی، همین!