وقـتـی کـه مـی تنی به تن تار و پودها

مـحـکـوم مـی شـوم بـه تـمام نبودها

 

نـومـیـد مـی شـود تـن سـرخ امیدها

نـابـود مـی شـود هـمـه انـدام بـودها

 

تـنـها "نـمـی شود"ی پــرت می کنم

از پـای پـلـه هـا بـه تـمـام صـعودهـا

 

پـر مـی کـشد تمام هوس های ذهن من

گـل واژه هـا،  غـزلـک هـا،  سـرودهـا

 

بـا خـودنـویس و جوهر و کاغذ نمی شود

جـنـگیـد در میـان سپـرهـا و خـودها

 

ایـن مـاجـرا همیشه در ایام جاری است

در پـشـت گـفـت و پـسیـن شنـودها

 

دیـگـر کـمـر قـد و قـامـت نمی کشد

بــگـذر ! قـیـام نــدارد  قـعـودهــا

 

می میرم عاقبت و سرانـجام من تـویـی

بیـچاره مـن کـه می شمرم دیر و زودها

 

بـر روی سنـگـفـرش خیابان بی کسی

افـتـاده چشـممان بـه نـگاه عـمودها

 

مـا مانده ایم و حیف همه رفتنی شدند

ایـن بـود کـل قـصـه این بی وجودها