زنـدگی کسر شـما مرگ از آن می ماند، از بهشت ازلـی برگ، خزان می ماند

گـر بیاید که مـرا روح و روان می ماند، تا ابد باد صبـا مشـک فشان می ماند

 

"نغمه کن نغمه  مستانه شنیدن دارد لـب معشوقـه سحرگاه چشیدن دارد

اگر اینگونه نشد شهر چه دیدن دارد؟ چشم نرگس بـه شقایق نگران می ماند

 

هـر نفس گل به گلستان دلـم می روید، با سـکـوتی غم دیدار تو را می گوید

گل اگر باز شود عشق تو را می جوید، غیر از این باشد اگر پرده دران می ماند

 

دل من پر شده چندی ست که مهمان دارد، غم نان در وسط سفره فراوان دارد

ترس تنـدی ز بـدهکاری ایمـان دارد، اگـر امـروز نـیـایی به من آن می ماند

 

کـه فقط دست خدا ایـن گـره را بگشاید و از این دل برود غصه و غم ها شاید

اگـر امشب نـرسد وای اگـر روز آیـد، اگـر امـروز چنین است چنان می ماند

 

آخـر قصـه اگـر بـاز  تـو بـاشی هـستم، ای خدا عـاقبتم را به نگاهی بستم

اگـر اینـگونـه نـشد هیـچ ندارد دستم، حاصل عمر فقط اشک روان می ماند