سوت و سکوت، چرخش چرخ بزرگ، بعد
سکو کشید دست به دامان این قطار
چشمم دوید به دنبال کوپه ها
چشمت که رفت از بقل شیشه ها کنار

 

تصویر روی واگن آخر که زوم شد
افتاد چشم پنجره ها رو به راه، آه
طوفان گرفت، شهر به هم ریخت بعد تو
پیچید پشت پای تو کاغذ در ایستگاه

 

سکو نبود تو را هضم کرده بود
یک بیت بعد زمین لرزشی نداشت
دیگر کسی دست خودش را تکان نداد
یا بودنت برای کسی ارزشی نداشت

 

ساعت مچیم روی شش و نیم مانده بود
ساعت بزرگه ی ایستگاه روی هفت
سکو دوباره اسم تو را داد زد و گفت:
"اکنون قطار ساعت هفت قرار رفت"