لرزه افتاد به اندام من از هیبت گرگ

و دلم ریخت از افتادن در نکبت گرگ

 

شهر ما شعله آتش به فراوانی داشت

آتش اما بنشست از قبل هیبت گرگ

 

من ندارم به جز از تکه کلافی ناچیز

چه کنم بیشتر از همت ما مکنت گرگ

 

و نشد قسمت من یوسف خوشنام شما

و به بازار سیاه آمد و شد قسمت گرگ

 

گرگ و میش است دلم بعد حراجی که شدی

مسخ چشمان پر از معجزه و شوکت گرگ

 

چه تقلای سپیدی که تو در قسمت من

سرخ باید بشوی کارگه صنعت گرگ

 

تا تو چون آینه تصویر به هم می بافی

چه تفاوت کند احساس من و شهوت گرگ

 

به کدامین گنه ات جای تو شد بسترگرگ

به کدامین گنهم زد به رمه آفت گرگ

 

باید این حادثه را مثل تو بر خاک نوشت

چه کنم با تو که امروز شدی عصمت گرگ