امشب برایت سیر باران آفریدم

وقتی که اذنت را خودت امضا نکردی

وقتی وکیلم پیرمرد محضری شد

وقتی کنار دستهایم دست مردی...

 

مردی که چشمانش شبیه چشم تو نیست

مردی که بی بوی تو نام مرد دارد

مردی که لبخندش شبیه مرد ها نیست

مردی که دستان لطیف و سرد دارد

 

هرگز نفهمیدم چرا از خانه رفتی

وقتی که خورشید شب این خانه بودی

لیلا به تو می گفت مجنون! راست می گفت؟

یعنی تو هم مانند او دیوانه بودی؟

 

لیلا هزاران قرن از من پیرتر شد

وقتی که مجنونش در عشقی دیگر افتاد

مادر، پدر، خواهر، برادر، دوستم بود

اما خودش با طالعش تنها در افتاد

 

از همسرش دارد فقط یک جلد قرآن

یک پیرهن، یک آلبوم تصویر، نامه

اما برای من تفاوت می کنی تو

بابای من یعنی گل و تقدیر نامه

 

حالا منم افتاده در تور سفیدی...

بابا ببین این ماهی ات را تور کردند

می خواستم در انتظار رود باشم

اما مرا این تنگ ها محصور کردند

 

با ریتم تند بندری می رقصد امشب

دور سرم دیوارهای سرد خانه

حتی اگر هم کوه باشد بی ستون است

خانه بدون عطر و بوی مرد خانه

 

گفتی که هستی روزگار سختی ام را

اما شبی در بین مین ها گیر کردی

حتی پلاکت را کسی اینجا نیاورد

گفتم که امشب باش، اما دیر کردی

 

تا بار سوم هم نگاهم سمت در بود

هرقدر گل چیدم کسی از در نیامد

کف، جیغ، هورا، سوت، صد فریاد تبریک

اما صدایی از من و مادر نیامد

 

*پ.ن:

ببخشید