یک استکان قهوه، کمی آرامش روحی

یک سایه افتاده به روی پای مجروحی

 

که پیکرش را می برد تا عمق فنجان ها

با شک تنش را می کشد از بین انبوهی

 

آدم که روی صندلی های لهستانی

لم داده اند و فارق از احساس اندوهی

 

که دارم از این چشم ها سیگار می سوزند

با مزه ی شیرین دمنوش گل کوهی...

 

قهوه بدون شیر، با لبخند شیرینت

با مزه ی تلخ تلاطم های غمگینت

 

با انعکاس چشم هایت داخل فنجان

دودی میان سرفه های خشک و سنگینت

 

مثل کسی هستم که چندین کافه غم دارد

اما برای گریه اش یک شانه کم دارد

 

یک مضطرب، یک تاول در حال خونریزی

کولی ناچیزی که ژست محترم دارد

 

یک استکان لب زده، کبریت مشکی پوش

چشمی که از باران شب هایش ورم دارد

 

مثل کسی هستم که با یک شهر درگیر است

اما برای جنگ خود تنها قلم دارد...

 

اینجا کسی با قهوه فالم را نمی بیند

از توی فنجان شرح حالم را نمی بیند

 

تو اشتیاق کافه ای! فنجان لبریزی

که ترک تلخت را به کام خلق میریزی

 

من غربت فنجان لب پر پشت این بارم

که حسرت لب های شیرین تو را دارم...

 

تلخی و طعم ترش ترک و تند تنباکو

یک استکان از چشم خیسم با دونخ ابرو

 

با یک وجب دستان تو در چنگ دستانم

در انتهای کوچه پشت پارک دانشجو

 

با یک گرم افسون چشمانت در این سیگار

من نشئه ام، لطفا مرا از صندلی بردار

 

*پی نوشت:

ندارد