تصویر یک پیراهن گلدار در قاب ِ

چوبیّ کهنه روبروی تختِ بی خواب ِ

 

مردی که هرشب در خودش کابوس می بیند

در پیچِ رویایِ شبِ تاریک و بی تاب ِ

 

پایان خردادی که از باران سرش خالی ست

اما دلش خوش مانده به لیوان پرآب ِ

 

خوابیده بین قرص های رنگ و وارنگ اش

مثل همان پیراهن گلدار در قاب ِ ...

 

خانه درون مشت های شهر خوابیده

این پنجره یک عمر خواب آسمان دیده

 

گلدان حُسنِ یوسفم روز و شب خود را

از ازدحام کفش های پله فهمیده...

 

اصلا بیا با هم از این کابوس برگردیم

از پیچ و تاب مبهم چالوس برگردیم

 

تا تور سیمینِ سرت، تا توی جیبم گل

تا دست تو در دست من محبوس برگردیم

 

تا پیش از آن اردی – جهنم! پیش از آن باران

تا خواب های عصر دقیانوس برگردیم

 

حتی خدا هم از امین آباد می ترسد

از تخت های خالی مایوس برگردیم...

 

تو انعکاس شهر در لیوانی از آبی

یک انشعاب تازه در پایین مردابی

 

تو علت هرچیز ناممکن در این خوابی

تو صاحب پیراهن گلدار در قابی

 

این زیرسیگاری پر از شب های بی خوابی ست...