وقتی که در یک شهر تصویر تو کم باشد

در پشت "لبخند ژکوند" شهر غم باشد

 

"عیسی" صلیب آویز "نامریم ترین" تن ها

وقتی تمام کوچه ها همزاد "بم" باشد

 

وقتی که "شاعر" این همه تاثیر می بازد

وقتی که میل قافیه هر بیت "کم" باشد

 

باید دلم اینجا بگیرد، غیر از این هم نیست

دنیا که بی "تو" بند بندش مثل هم باشد

 

رنگی بریز از روی لب هایت دلم پوسید

اینجا فقط "مصری ترین آدم" مرا بوسید

 

با پشت پلکت سایه ی این آفتابم باش

چشمی خماران کن، گِل حال خرابم باش

 

"خاکستری" شهری ست که بی رنگ تو باشد

باور بکن حتی اگر اینجا "ریو" باشد

 

فهمیده ام هرچند تصویر تو نارس بود

چشمان تو همرنگ "اقیانوس اطلس" بود

 

"پرحورتر" از ساحل چشم تو جایی نیست

جز شهر خوب سینه ات "شهر خدا"یی نیست

 

مصلوب تر از ابروان تو "مسیحی" نیست

از خنده هایت شورتر لوح ملیحی نیست

 

امواج موهایت هزاران کشته می گیرد

تا روسری را باد... یک دیوانه می میرد

 

تا روسری را باد... بر بادم نده بانو

تا ناز را بنیاد... لرزیدم من از زانو

 

پیچ تنت پر پیچ تر از جاده ی چالوس

صدها هزاران مرد در برف تنت محبوس

 

تا تن تتن تن تن تن تو تاب می گیرد

دریا به دریا حالت گرداب می گیرد

 

یک استکان پر غزل، شهری تماشایی

اینها همه خوب اند، اما خوب رویایی

 

لعنت به هرجایی که "منهای" تنت باشد

لعنت به "منها" وقت هایی که تو "منها"یی

 

لعنت به "سیگار"ی که دودم می کند هر شب

لعنت به "من"، لعنت به "شب"، لعنت به "تنهایی"

 

لعنت به هر چیزی که سردم می کند بی "تو"

لعنت به "کافه نادری" و "کنت نعنایی"

 

لعنت به "خوابی" که "تو" را با خود نیاورده

لعنت به بالشت و پتو، لعنت به "لالایی"

 

لعنت به هر "شعر"ی که "نامت" را نمی داند

لعنت به "شاعر"! لعنت و نفرین به "دنیا"یی

 

که جز تو "آدم" را گرفتار "نفس" کرده

لعنت به هر کس که به غیر از تو "هوس" کرده