پيرمرد

cmf_oldman.jpg

دستی کشید روی رمان قدیمی اش

پرشد زخاک روی دو دست صمیمی اش

 

آرام و خسته زیر لب از خاطرات گفت

از کفن و دفن یار نحیف کلیمی اش

 

میشد شنید گفتن ذکر مدام او

از پشت پرده دندانگاه سیمی اش

 

از کل خانواده فقط مانده بود عکس

از خاطرات کاغذ پیر حکیمی اش

 

وقتش رسیده بود و خودش قبل دیگران

برداشت از زمین قد یک متر و نیمی اش

 

دستی به سر کشید و زمانی درنگ کرد

بر تن کشید پالتوی چرم سلیمی اش

 

تعداد گام هاش ز شش هم فزون نشد

تا اینکه دید صورت یار قدیمی اش

/ 29 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيلو

دلم گرفت تو اين سياهی ...... هرچند.... کلبه خودم تاريکتره ....

آيدين(پسرآرتا)

درود سرهنگ خيلی وقته کم پيدايی نميدونم تبليغات دشمن!؟موثر بوده يا اينکه دلت رو زديم ولی هرجا که هستی خوش باشی چون آخوند مثل شما تو اين دور و زمونه کم پيدا ميشه موفق باشيد

دريا

تنها عشق زندگيم... اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش...

آتش

سلام به پسر پادشاه مثل هميشه خوب نوشتی به خدا اصلا بهت نمی ياد!

ناناز

پيرمرده خيلی تنهاست....براش ۱ دقيقه سکوت کنيم؟ آخه تنهايی زياد مثله مرگه.........

ميثم

عجب شعری بود عجب شعری عجب ...

هيوا

عشق، نه آن كالاهاي زميني..... لطفا اگر نظر نمي دي نيا! اگر نظرتو ميگي بيا... منتظرم www.taalimeasrar.persianblog.ir

ميترا

تو امتحانات موفق باشی....