مادر

HM-Hands-with-flower_big.jpg

 

دوباره شب سر از دالان کوه شرق بیرون کرد و زد لبخند

دوباره پای در این آسمان بگذاشت بی پروا

دوباره شهر را در پرده پنهان کرد

به صد نیرنگ و صد ترفند

 

شب امشب با هزاران نور رنگین بود

هوا از بوی مادر عطر آگین بود

زمین با نام مادر جمله تزیین بود

ولی در سینه طفلی غمی سنگین و سنگین بود

 

هزاران کودک بی مادر ازاین سو و آن سو دیده گریان رشک می ورزند

تمام چشمها از غصه زیر اشک می لرزند

تمام بغضها در سینه ها چون گل شکوفا شد

و قطره قطره های اشک بر رخ مات می رقصند

 

کناری کودکی از حسرت بی مادری سر در گریبان است

کناری با گلی خوش رنگ بر خاک عزیزان است

ولی طفلی که مادر دارد از این بغض می بارد

و در این شام پشت درب تا فردا پریشان است

 

دو دست خالیش را رو به بالا کرد و از مولا تقاضا کرد

که مادر زودتر امشب بخوابد تا نبیند دست های خالی فرزند

ولی مادر برای دیدن فرزند بیدار است

هنوز این چشم ها در گیر درب خانه حیران است

 

نمیدانم در این جنگ میان خواب و بیداری کدامین چشم می بازد

ولی مادر که هر شب تا ملاقات دو چشم کودکش بیدار بیدار است

نور را کم کرد و چشمش بست تا شاید نبیند دست های خالی فرزند

پسر از ترس دیدار نگاه خسته مادر بدون حرف خود را در میان خانه پنهان کرد

 

*پ.ن۱:

دور و اطراف ما از اين آدما هستن٬ اصلا تا حالا ديديمشون؟

*پ.ن۲:

مادرم روزت مبارك٬ گرچه يه كم دير شده

/ 8 نظر / 7 بازدید
عادل

... ای وای بر بی مادری ... هنوزم دستان لرزان مادرم رو که مثل دل پاکش ميلرزيد احساس می کنم ...

مسافر کوچولو

قشنگ مثل هميشه

آيدين(پسرآرتا)

درود سرهنگ تو چقدر بی وفايی ما که باهم رفيق بوديم بابا اختلاف سليقه کاملا طبيعی هست از مرام و مسلک شما به دور است که چنين روشی رو اتخاذ کنيد من دلم برات تنگ شده بود يه سر زدم تو هم اگر خواستی منتظرتم

عادل

سلام ... ای کاش همسايه خدا بوديم ...

آيدين(پسرآرتا)

سلام کاش هرگز نمی امدی کاش هرگز نمی ديدمت کاش هرگز نمی شناختمت کاش... تو و خاطرات تو برگی ديگر بر شناخت ذهنی من از طبقه روحانيت افزود همانان که عادت دارند از منبر مردم را هدايت کنند همانان که نان دين می خورند ستم به دين همانان که همه را در خواب می پندارند غافل از اينکه سالهاست که همه در خوابند همانان که همه را در گمراهی می بينند و غافل از اينکه خود گمراهترينند تو نيز مانند همانانی بی تفاوت از تو نيز انتظاری عبث بود که متفاوت از اين دين به دنيا فروشان باشی مغازه ولايت فروشيتان با امدن امثال احمدی نژاد رونق گرفته است و اينک اول راه است جا داريد بخوريد و بخوابيد و به ريش اين ملت!بخنديد دست همه زنجير بافان در زنجير باد...

صفحه های سياه(نويسنده)

آقای آیدین٬‌ چون در اين کامنت نشون دادی که تربيت نداری یا دوست نداری که ازش استفاده کنی پاکش کردم. فراموش نکن که مثل تو انسانهای با شخصيتی از وبلاگ من بازديد می کنند و اين حرفهای بی اساس در شان تو و وبلاگ من نيست. اگه دوست داشتی بيا و دوباره کامنت بذار.

آيدين(پسرآرتا)

سلام من ياد گرفتم هرجا ميرم اول سلام کنم و ياد گرفتم هرگز کسی را به بی تربيتی متهم نکنم که تربيت برخواسته از خانواده است و به شخص برنمی گردد بی خيال سرهنگ بی خيال اينهم بيخيال شما مختاريد تمام تهديداتتان را عملی کنيد ما نيز تسليم خدای شماييم بی شک... اين پيشانی نوشت ما بود و به ظاهر غيرقابل تغيير اميدورام در زندگی شخصيتان موفق باشيد و البته در عملی کردن تهديداتتان بر عليه من... بدرود سرهنگ...