قرص های خواب آلود

 

دهان پنجره ها رو به کوچه ها باز است

شب است و در سر من حس شوم پرواز است

 

دوباره توی تنم رخت خواب می پیچد

و عطر تند تو با اضطراب می پیچد

 

کسی سکوت شبم را ... به هم نمی ریزی

و تن به تن به تن جاده ها می آمیزی

 

من این طرف به تماشای رفتنت حالا

تو یک نفس تن این راه را برو بالا

 

هنوز برق لبت روی استکان من است

و سر کشیدن این جاده امتحان من است

 

که از هوای تو دارد اتاق می سوزد

از این خبر پر و بال کلاغ می سوزد

 

و من که چشم به رویای بدتری دارم

منی که بی تو سر انجام دیگری دارم

 

منی که دارم از این اتفاق می افتم

منی که از نفست عمر کمتری دارم

 

همان منی که غروری به وسعت شب داشت

یخی که تا سر ظهر از سپیده دهم تب داشت

 

منی که رفتن تو دست و پاش را گم کرد

و لحظه های سرش را پر از توهم کرد

 

که بعد رفتن تو به زمانه شک دارم

به قد آینه ها یک به یک ترک دارم

 

تمام آینه هایی که محض تردیدند

که سیر مردن من را نفس نفس دیدند

 

تمام آینه ها که تو را نمی بینند

و جای سبز تو را روی شهر پاشیدند

 

تمام آینه هایی که باورم شده بود

که اولین شب تو بار آخرم شده بود

 

دو تا دو تا به غمی بی نهایتم کردند

تمام آینه ها که روایتم کردند

 

شبیه صورتی از زندگی شتک خورده

شبیه کودک ماتی که تازه چک خورده

 

شبیه یک زن آبستن از تمام زمین

که ماه هاست از این شوهران کتک خورده

 

شبیه پای تو سارا که روز اول مهر

به جرم چرخش در صف چنین فلک خورده

 

شبیه زخم عمیقی که روی صورت من

از این زبان تو این بی زبان نمک خورده

 

شبیه هیچ کدام از شما که شکل منید

و بر کویر نگاه شما ترک خورده

 

تو رفته ای و من و این اتاق تنهاییم

و دلخوش اثر دیر والیوم هاییم

 

که چشم سرخ من امشب اسیر بیداریست

اتاق بسته پر از چوب خط تکراریست

 

به جای تو نه کسی آمده نه می آید

هنوز رد لبت توی زیر سیگاریست

 

ورق ورق همه ی قرص های خواب آلود

من و توهم تو پشت هاله ای از دود

 

ورق ورق من و این قرص های خط دارم

به زندگی؛ به تو یک مرگ بد بدهکارم

 

و وای بر من اگر قرص ها اثر نکند

و یا کسی ملک الموت را خبر نکند...

...

سکانس آخر قصه به افتخار من است

و توی آینه تصویر گنگ و تار من است

 

تمام شد؛ همه ی قرص ها ورق خوردند

درون بطری خالی که در کنار من است

 

سیاه شد همه ی واژه های خانه، کات!

و یک نفر که در آن سو به انتظار من است...

/ 12 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی

مرتضي منم دلم داره ميتركه از همه همه همه همه همه همه همه دارم خفه ميشم از نبود نفس

...

در باره اين شعر نبايد هيچي گفت، فقط بايد نشست و خوند،‌نشست و خوند و اشك ريخت ،‌نشست و خوند و مرد...

مرتضی

مونا

چرا اینقد فضای شعرت سیاهه [لبخند]

سارا

عالي بود. اين شعرا بايد مخاطب خاص داشته باشه حيفن

زهره

منم فقط دائم می خونمش ... اصلا نمی تونم فکر کنم به اصول شعر! محتواش منو گرفته... مرسی

[گریه]

یک نفر که دران سو به انتظار توست

سلام یار روزهای نه چندان دیر نه چندان دور.... باز بنویس باز بگو مرا گریزی نیست از حس واژه به واژه شعرت مرا گریزی نیست از نوشته ات احساست قلمت نمی دانم انگار راست بود حرفهای ما هنوز ناتمام ها... و شاید گاهی چه زود دیر شدن ها... الف. دیبا