آبی ترین غروب روسری

 

دریا از اضطراب نگاهم ترانه ساخت

دریا مرا بدون تو اصلا نمی شناخت

دریا به روی غربت من سیر گریه کرد

دریا شکست، مرد، زمینگیر شد، گداخت

 

فهمید از نگاه من آرام کم شده

بعد از تو چشم هام دچار ورم شده

فهمید وزن خاطره هایت زیادی است

چون زیر بار عشق تو این شعر خم شده

 

تو در مسیر فاصله ها زود گم شدی

وقتی که قصه رنگ طلا بود گم شدی

سیگار می کشیدم و خوشحال می شدم

در هاله های پر طنش دود گم شدی

 

آبی ترین غروب دل انگیز روسری

وقتش رسیده است که ایمان بیاوری

ایمان بیاوری که پس از تو نمی شود

وقتی تمام خاطره ها را نمی بری

/ 6 نظر / 76 بازدید
شماره 6

ایمان بیاوری که پس از تو نمیشود درود حسن شماتو شعرهات این بود که هرگز دچار تقید قافیه نمیشدی اما گویی مطالب دارن اسیر وزن میشن من به شدت توشعر کلاسیک گم بودم اما ازادی از وزن آموزش شما بود پیگیرش شید . نقص جایگزینی قافیه تو طلا وها نمونه ای از اشتباهات مرسوم قافیه است هرگز نشانه های جمع رو قافیه نکنید .میخوام نمونه باشید همونطور که هستید.

روح الله

راضی ام ازت...

علی مجد

ایمان بیاوری که پس از تو نمی شود... استاد باز هم عالی تر از عالی بود... مهربان، لذت بردم... برقرار باشی... [گل]

حنة

یا حب! ما انت؟ کم انت انت؟

مریم سلطان زاده

مثل همیشه عالی... خیلی خوب بود اما دلم خیلی گرفت...

احمدرضا

وبلاگ خیلی قشنگی داری ابومرتضی این شعرتم خیلی قشنگ بود