هنوز دوستت دارم مادر...

mother%20and%20baby.jpg

میگفت باباشو یادش نیست.

میگفت از دار دنیا فقط خواهرش براش مونده.

میگفت مادرش یه روز پاییزی رفته، حدود سیزده سال پیش!

میگفت مادرش صبح براش پفک و چیپس خرید و یه مانتو بهش داد.

میگفت مادرش گفته که مانتو رو نگه داره که شب ازش بگیره.

میگفت مادرش سیزده ساله که هنوز نیومده.

میگفت با خواهرش خونه عمو، عمه، خاله، دایی و هزارتا جهنم دیگه بزرگ شده.

میگفت فقط بعضی وقتا مادرش از خارج نامه بی آدرس و پول میفرسته.

میگفت همه نامه ها رو داره و پولارو خرج نکرده.

میگفت هر وقت یه بچه تو بغل یه مادر دیده شب خوابش نبرده.

میگفت عشقش این بوده که با پول کارگری برای خواهرش لوازم التحریر بخره.

میگفت به خاطر رفیقش حبس بوده.

میگفت هنوز منتظر مادرشه.

میگفت یه بغض تو گلوشه که میخاد با دیدن مادرش بشکنه.

میگفت میخواد به مادرش بعد از سیزده سال بگه:"هنوز 9 شب نشده که برگردی؟"

من هیچی نداشتم بگم...

کاش حداقل بلد بودم گریه کنم...

 

 

/ 6 نظر / 11 بازدید
میثم

خدایی عکسه تاريخی شد اين عکس ايرانيوز . يک کم به سر و روی وبلاگت برس . لينکت رو گذاشتم . مهمون می آد زشته بابا شلخته

صادق

..... سيرابی .... با مصطفی يادت بوديم ..

محمد زمان آبادی

اولا که لينک بچه ها رو اينجا بذار وگرنه داستان تاليا رو رسما تو وبلاگم اعلام می کنم. ثانيا خيلی جالب بود مطلب اين دفعت. ثالثا تو اهل گريه که نيستی هيچ ، اشک خیلی ها رو هم در آوردی. نمی دونم چرا می گم گریه یاد یه نفر تو شمال کشور می افتم. ای خدا لعنت کنه مردم آزار رو !!!

محمد رضا

برادر وبلاگتو ديدم بازم شوکه شدم همونطور که اين عکستو ديدم و البته همونطور که گوشی موبايلتو ديدم و پر بود از مطالب ارزشی!!! موندم چطور اين همه ... باهم يه جا جمع کردی خدا حفظت کنه ان شاء الله!!!

شیوا

من اينقدر شهامت دارم که هم اسمم رو تایپ کنم هم اگه از يه مطلبی بدم بياد يا خوشم بياد بگم.. اکا اگه همين الان دقيقا هيچی نمی گم چون در کمال شهامت اعتراف می کنم وقتی کسی رو نميشناسم ترجيح می دم قضاوت نکنم !!!!!!! اينجوری بهتر نيست ت ت ت ت ت ت ت ت ت ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! *پی نوشت: يکی به نفع من !