صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت...

 

سفره بستند که ما باز به خود وا ماندیم

همه رفتند که از قافله بر جا ماندیم

 

مه نو روی بر آورد که شوال آمد

نوح بر کشتی و ما باز به دریا ماندیم

 

نفس باد صبا مشک فشان گشت ولی

کاروان رفته و ما یکه و تنها ماندیم

 

چه مبارک سحری بود که شب خوابیدیم

صبح صادق که عیان گشت فقط وا ماندیم

 

شب آخر که رسید این من و این بار گناه

در فریب عبس گنبد مینا ماندیم

 

کاش می شد که شب قدر بتابد بر ما

ما که در حسرت یک خنده مولا ماندیم

 

 

 

 

*پ.ن:

عید فطر مبارک

------------------------------------------------------------------------------

دوست مجازی خوبم رهاورد منو به یه بازی دعوت کرد و سه تا سوال ازمن پرسید و خواست که بهشون جواب بدم، چشم، بعدشم سه نفر رو باید به همین بازی دعوت کنم.

 

سوالها اینا هستن:

سوال های بی جواب زندگی تو چیه و چطور باهاشون رفتار می کنی و کنار میای؟

چه احساسی نسبت به وضعیت آدمایی که معلول به دنیا میان داری؟

بزرگترین افتخار زندگیت چیه؟

 

و اما جواب:

جواب سوال اول اینکه من خیلی از سوالای زندگیمو تا رسیدن به جواب دنبال میکنم ولی در مواقع خاصی مثل قدیم و حادث بودن خدا از کنارش رد میشم‏‏‏‏‏ٌ، چشمامو میبندمو از کنارش آروم رد میشم تا یه موقع برام خطرناک نباشه، به حرف بزرگترا گوش میدم، همون بزرگترایی که میشه بهشون اعتماد کرد!

 

در مورد سوال دوم هم باید بگم که من همیشه احساس رحمت میکنم، میبینم که خدا اگه یه ذره رحمتش رو از ما برمیگردوند چه بلایی سرمون میومد، علاوه بر اون هم باید بگم همینم رحمته، میدونین بچه ها، هر چه از دوست رسد نیکوست! اگه عاشق باشی اینم شیرینه! اینم رحمته! حکمت خدا هم یکی از همون مصداقای سوالای اولیه! گرچه، جوابش معلومه، چه معلول باشی و چه بیننده معلول باید بگی خدا رو شکر! البته یادمون باشه که ما با این تن سالم چیکار کردیم که اونا با اون تن ناقص نمی تونن بهترش رو انجام بدن؟ خیلی خیلی به خدا بدهکاریم! خیلی خیلی!

 

در مورد سوال سوم هم بگم که هیچی ندارم بگم! چه افتخاری؟ چیکار کردیم که بهش افتخار کنیم؟

 

حالا هم من به جای سه نفر با پر رویی تمام پنج نفر رو دعوت میکنم

با اجازه همه آقا عادل که از همه بزرگتره و خیلی هم خاطرش عزیزه رو اول و بعدش هم مسافر کوچولو، مریم، زاکارتا، الی کاک و بهار رو دعوت میکنم. اه...! شد شیش تا؟ اشکال نداره، همه باید باشن!

/ 25 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهاورد

جریان بازی همین 3 تا سوالیه که من جوابشونو دادم تو ام می تونی جواب بدی. ایول کتاب خون. خوشمون اومد! تا حدی که می تونستم جواب دادم شایدم به قول تو در رفتم از زیرشون. ولی مدت کم بود و سوالا خیلی کلی

مسافر کوچولو

خواهش میکنم [گل]

Zakarta

بذار برم لباسمو از خوشکشویی بیارم [چشمک]

Zakarta

خب حالا حاضرم منم امدم

مریم

سلام خوبی؟ من اومدم بازی چیه؟؟؟ چی رو باید بازی کنم[نیشخند]؟؟؟

داود

سلام ... آقا زاده ی عزیز از ما گذشته که داخل بازی شیم ... ولی خوب برادل شما هم که شده یه کمی یعنی نخودی بازی می کنیم ...

عادل

و اما جواب سوال 1 - تموم شدنی نیست ... یعنی از همون موقع که خودتو میشناسی تا به جواب یه سری از سوالات می رسی . سوالات جدیدی برات پیش می یاد ... برا همین یه جورایی همدیگه رو تحمل می کنین ... 2 - همون حسی رو که نسبت به آقا نعمت ببچه محلی با صفا مون داشتم ... همون نعمتی که خیلی دوست داشت گل کوچیک با بچه های محل بازی کنه ... و بچه ها هم برا اینکه دلشو نشکنند گذاشته بودند پشت دروازه تا توپ ها رو بگیره ... بیچاره مادرد مرده فکر می کرد که اونم بازیه ... 3 - دوست های خوبی دارم که یقینا خدا در حقم لطف داشته که اسباب آشنایی با اونها رو برام محیا کرده ...

اتمان

درود سلویچ ، دل به یاد برّه های فرّهی در دشت ایام تهی بسته ست. حضوری برسانید.