برا دلم...!

 

دستم دوباره خورد به یک قاب کاغذی

چشمم نشست سر در محراب کاغذی

 

بوی گلاب می رسدم از میان قاب

بوی خوش است از ختن ناب کاغذی

 

برداشتم به دست جلوه این قاب زنده را

با آن وضو که داد به من آب کاغذی

 

آرام شد دلم و دوباره گریستم

از شوق بوسه بر سر این قاب کاغذی

 

اشکم چکید و باز دوباره به باد رفت

در هم شکست دولت این خواب کاغذی

 

 

*پ.ن:

این پست نیست، به قول حاجی برادلمه!

/ 27 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عادل

... دلمون براتون تنگ شده ...

معصومه

ممنون از نظرت به پیشنهادت فکر می کنم

لیلا سعادتی

سلام. ممنون اومدی. از خود متشکر!! اگه دختر بودی با اون مهریه , حتما رو دست پدر و مادرت می موندی. این قطعه شعرت و چرا نوشتی اگه برا دلته. باید تو دلت نگهش می داشتی. ولی از اینکه گذاشتی ما هم ببینیم خوب بود

zakarta

اوه خوبه حالا یه دل داری ... کشتی منو... قصد آپ نداری؟

محمود دهقانی

باعرض سلام از کارتون لذت بردم با یک غزل و شمه ای از علوم غریبه بروزم و منتظر حضور شما به روز شدید خبر کنید

عادل

يازدهم ذيقعده روز ولادت هشتمين اختر تابناک ولايت , امام علي ابن موسي الرضا (ع) بر تمامی دوستداران و شيعيان ان حضرت تبريک باد ... دعا بفرمایید خدا قسمت کنه زیارت حرم با صفاش رو ...

zakarta

کچل زشت چه لباسی تن کرده...[چشمک]

بهارحقشناس

سلام!خوبی! خسته نباشی!رفیق من همیشه به یادتم!تویی که مارو فراموش کردی!آپ کن بذار کارهای قشنگتو بخونیم خسیس![ناراحت] من همیشه به یاد دوستای خوبم هستم![تایید][تایید][تایید][تایید][گل][گل][گل]