فنجان

 

می ریخت عکست را زنی در چشم فنجانم

تقدیر ... یا تقصیر ... یا هر دو؟! نمی دانم

 

می ریخت عکست را و سر می رفت از یادم

آن شعرهایی که خودم یاد خودم دادم

 

عکس تو توی چشم فنجان ته نشین می شد

از تلخی ات پیشانی ام هفتاد چین می شد

 

تا روبروی قلب من چرخید چشمانت

خونی غلیظ افتاد از چشمان فنجانت

 

فنجان به فنجان رفتنم در کافه پیدا شد

یک جای دیگر پای من در قهوه ای وا شد

 

من مضطرب بودم ولی چشم تو می خندید

"باز است" کافه رو به "تعطیل است" می چرخید

 

از فال های کافه شستی رد پایم را

وقتی که نوشیدم تو را و قهوه هایم را

 

*پ.ن:

یک شعر سه اپیزودی که این اولین اپیزود آن است

/ 6 نظر / 6 بازدید
Parisa

besyar ziba! lezzat bordam

...

خوندن این شعر یه حسی به آدم میده، حسی که اسم نداره، فقط حسه، درگیر می کنه آدمو، فکر و ذهن و ... فوق العاده ست تعابیرش عالیه فقط میشه تبریک گفت بابت این همه ذوق و قریحه [گل]

زینب حاجی حسینی

سلام فال منم می گیرید؟

نیلوفر مشاق طلوعی

بسیار لذت بردم[دست][گل]

الی کاک

بین سه تا اپیزودت ، همین اولی از همه قشنگ تر بود... دوست تر داشتمش... هم ریتم رعایت شده بود هم موضوع پیوستگی داشت... عالی [گل]