نامه ای به آقا

 

چرخ زد دیده ام به دور زمین

ماندم و کاغذ و قلم و ... همین

 

دیده ام پا به سوی نامه کشید

دستم از سر به سوی خامه کشید

 

سوز من آتشی به دفتر زد

اولش را گره به آخر زد

 

نامه تا سر گشود شک کردم

داغ بر دست سرد حک کردم

 

من نبودم که می نگاریدم

من فقط زیر سیل باریدم

 

نامه با تمبر بی نشان می رفت

از زمین سوی آسمان می رفت

 

نامه از من به سوی آقا بود

گفتم آقا! چقدر زیبا بود

 

گفتم آقا؛ چقدر راحت و نرم

و سلامی صمیمی و خون گرم

 

بعد از آن خنده بر لبم خشکید

جوهر از چشم خامه می بارید

 

اشک اگر مهلتی به من می داد

می گشودم زناله ام فریاد

 

کارم از حرف و نقل رد کردم

عالم از پنجره رصد کردم

 

هر چه دیدم درون نامه زدم

راء فی الحجرک القیامه زدم

 

"کاش می شد که برنگردی باز"

قصه گفتم اشارتی با راز

 

من نبودم که اینچنین گفتم

مقصدم این نبود، کین گفتم

 

"کاش می شد که غیب می ماندی

دور از این شهر عیب می ماندی

 

مردم شهر با خدا قهرند

فکر ویرانی بنی دهرند

 

مردم اینجا بهانه می گیرند

قلبت آقا نشانه می گیرند

 

مردها رخت تنگ می پوشند

پای منبر شراب می نوشند

 

زن نمانده کنار مام زمین

کس نریزد عرق ز روی جبین

 

چهره ها بی رمق تر از قبل است

حرف یومیه کوبش طبل است

 

نقل آتش به جای قرآن است

جیب مردم حکیم و فرقان است

 

صبح ها ندبه های روحانیست

شب قبل آیه های شیطانیست

 

قیمت عشق سکه ای شده است

شاعری هم که دکه ای شده است

 

آخرش اینکه ما نمی مانیم

گرچه امروز هم که بی جانیم

 

تو بیایی همین خدا دانها

می زنند از برات بحتانها

 

حکم بر ملحدیت می دوزند

پیروان را به شرع می سوزند

 

حرف ما را که می خرد هیهات

حسب از ما که می برد هیهات

 

پس برای چه من زنم فریاد

تو نیا هر چه گشت باداباد"

 

من نوشتم هر آنچه می آمد

ورنه این حرف را نباید زد

 

آخر نامه را که بوسیدم

زیر این اشک سرخ خندیدم

 

نفسم باز تا شماره کشید

چشمم از نامه تا کناره کشید

 

باد آمد و نامه ام را برد

پای دفتر نشست شاعر و مرد

*پ.ن:

ببخشید...

 

 

 

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zakarta

1. خامه ش آموزنده بود[چشمک] 2. نگرانی . ترس . عشق ...

قبلی

شب هر قدر سياهتر باشد نور ستاره بيشتر جلب نظر مي كند

محمد

خدا کند که بیاید... خدا کند وقتی آمد، باورش کنند...

مسافر کوچولو

به قول مرحوم آغاسی: شاید این جمعه بیاید شاید راستی چقدر از ماها از ته قلب برای ظهور آقا دعا می کنیم؟؟؟

مسافر کوچولو

من به آشنایی با چنین شاعری افتخار میکنم[گل] فقط میتونم همین رو بگم

محمد

باور کن شعرت را از اول تا ته تهش خواندم، (آن هم چند بار) و هنوز هم روی حرفم (کامنتم) پا فشاری می کنم.[گل]

zakarta

آپ (برگشت به آشیانه)

محمد

سلام. مرسی که سر زدی. آپم. (zakarta جان لینکت یادت رفت.)

آتش

شروع شعر...................