شب قدر...

 

شبی با یاد روی دوست در ویرانه دلها

زدم فریاد مستی تا بسوزم شهر عاقلها

 

نشستم بر سر پیمانه و باز از سر پیمان

گذشتم همچنان کز عمر می خیزند راحلها

 

چنان تا صبح از چشمان غم خون می تراویدم

که خیس از خون سرخ من شود ویرانه دلها

 

منم این من که تا پایان قدر خویش می نالم

کجا دانند حال ما سبک بالان ساحلها

*پ.ن١:

این نه یه پسته و نه یه شعر، خواستم با حافظ یه حالی بکنم!

*پ.ن٢:

شب قدر بود، وقت نداشتم، اینم از عجله زیاد اینجوری شد، ببخشید.

*پ.ن٣:

شب از نیمه گذشت و نان و خرمایی نمی آید

یتیمان جمله بیدارند و بابایی نمی آید

نمیدانم چه کس این آسمان را تیره کرد اما

دگر در کوچه های کوفه مولایی نمی اید

*پ.ن۴:

به قول آقا عادل ما رو هم تو دونه های تسبیحتون بندازین، جای دوری نمیره!

/ 34 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

منظورم بدون دلخوری بود[خجالت] هنوز تایپ فارسیم خوب نشده[زبان]

ُاتمان

درود سلویچ در پاسداشت دفاع نوشته است. یاد آرید.

محمود دهقانی

سلام از کار زیبایتان لذت بردم با دو غزل بروزم و منتظر نقد و نظر شما

ُاتمان

سلام لینکت کردم. دارمت . ککامی

رهاورد

سلام مرتضي.ببخشيد دير سر زدم.سرم جايي گرم بود (تو وبلاگم فراخوانش هست) بازم وقت نداشتي گل كاشتي اين دفعه يه گل كوچيك[چشمک]

عادل

سلام ... پیشاپیش عید بر شما و خانواده و دوستان و رفیقان و بچه محلی های قدیم و جدید و ... مبارک باد ... یاد حسین پناهی مرحوم بخیر ... از ته دل و با تموم وجودش می گفت " من می خوام برگردم به کودکیم " ... یه چند وقتیه آخرای شب که هوا آروم میشه و ساکت زمزمه ی دل من هم شده این یه بیت که : من می خوام برگردم به کودکیم "

عادل

... دونه های تسبیح دلم هی می ریزه و می پاچه تو این ویرونه دنیا و منو گرفتار خودش می کنه به بهونه جمع کردنش ...

غريبه آشنا

نميدونستم وبلاگ داري